عاشورا -وحدت -ولایت






صفحه اول آرشيو مطالب پست الكترونيك RSS 2.0
درباره وبلاگ
محمود جانقربانی
● پست الكترونيك
● پروفایل مدیر وبلاگ
موضوعات
● داستانک (۳)
● کامل الزیارات ص ۶۸ (۱)
● گفت‌وگو با حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری (۱)
● سی نما از سینما (۱)
● شهد زیارت (۱)
آخرين مطالب
● انتظار
● روزی
● عطش
● رسم عاشق
● نامه انتقادی کارشناسان حوزه و دانشگاه به ضرغامی
● پرچمدارعشق
● 202 روزحماسه و سه روایت
● رسم عاشق
● دشمن‌شناسی از دیدگاه امام علی(ع)
● حجت خدا در کلام رضوی
نويسندگان
● محمود جانقربانی
آرشيو مطالب
● مهر ٩٠
● تیر ٩٠
● خرداد ٩٠
● فروردین ٩٠
● دی ۸٩
● آذر ۸٩
● مهر ۸٩
● شهریور ۸٩
● امرداد ۸٩
● خرداد ۸٩
● فروردین ۸٩
● اسفند ۸۸
● بهمن ۸۸
● دی ۸۸
پيوند ها
● سايت رهبري
● بصيرت
● علي مرادي
● موسسه جهاني سبطين(ع)
● گلدسته(
● سايت سازمان سنجش آموزش كشور
● دانشگاه جامع علمي كاربردي
● ‌جشنواره وبلاگ ‌نویسی‌ رضوی
● پایگاه اطلاع رسانی امام رضا ع
صفحات جانبي




انتظار

لحظه ای آرام وقرار نداشت بارا ندوه خواب را برچشما نش حرام کرد ه بود ، شبا نه وبه قصد آوردن آب بیرون رفت  از میان نخلستان  گذشت تا به نهر رسید  ،احساس تشنگی می کرد، خم شدخواست کمی از آن را بنوشد،یکباره یاد لبان تشنه ای افتاد که منتظرش بودند ، آب راروی آب ریخت، مشکش را پرکرد بلند شد نگاهی به اطراف انداخت، چیزی جز بیا بان و تاریکی در اطرا فش نمی دید ، دنبال مسیرآمد نش بود باید از مسیری می رفت که کمین گاه دشمن نباشد ، گویی راه را گم کرده چاره ای نبود بایدراهی می شد وراهی شد اما هیچ وقت به مقصد نرسید کم کم هوا روشن می شد ولی هیچکس ازماجرای دیشب خبرنداشت، چندی گذشت ،خبری از اونشد حالا سالهاست، ازکوچه ای می گذریم که روی تا بلوی  آن نوشته شده :                                   

جاویدالا اثر سید عباس ندیمی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

روزی

در آن عصرآشوب  به دنبال روزی اش بود ، ناامیدانه  به اطراف می نگریست ناگهان در آن میانه انگشتری نظرش راجلب کرد ، برق انگشتر چشمانش راگرفته بود، جلوتر رفت ، خم شد،  هرچه تلاش کرد نتوانست روزی اش را در آورد، فکری به ذهنش نمی رسید دیگر نه چیزی را می دید ونه می شنید ، بالاخره با هر   زحمتی که بود روزی اش را به دست آورد ، مبهوت انگشتربودکه ندایی آمد،  سراسیمه از گودال بیرون دوید وحشت سرتاسر وجودش را فراگرفت دست هایش می لرزید توان ایستادن نداشت به زمین نشست،کمی آرام گرفته بودکه صدایی نظرش راجلب کرد ،نگاهش را چرخاند، گویی آن سوتر هیاهویی برپابود،همه به سمت خیمه ها در حرکت بودند، بلند شد، رد خون روی صورتش را پاک کرد انگشت را زیر عبایش زد و به سمت خیمه های سوخته دوید        


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

عطش

 خود را به کناره ها کشاند ، بی تاب بود ،  بی تابی را می شد از حالت لبانش فهمید ، گویی می خواست چیزی را بفهماند، ناگهان بیرون پریدسراسیمه به سمتش دوید و  او را به آب رساند. باز بیرون پرید چند باری این عمل را تکرار کرد ، او نیز هربار او را از روی زمین به قصد رساندن به آب  بر می داشت ، اما بار آخری که این کا ر راکرد تلزی کنان در میان دستانش جان داد ، با دیدن این صحنه اضطرابی در دلش افتاد، در فکر بود که ناگهان نوایی از گوشه پنجره نیمه باز اضطرابش را بیشتر کرد ، کنار پنجره رفت نگاهی به خیابان انداخت ، صدای دسته عزاداران بود ، آن وقت بود که تازه یادش آمد روز تاسوعاست ، دسته عزاداران  حرکت  می کرد ، و او همانگونه که به ماهی خیره شده بود بادیده ای  گریان زیر لب با دسته عزاداران هم نوا شد                                                                                             

                                   ای عمو آب چه شد دره نایاب چه شد ...


نوشته شده در تاريخ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

رسم عاشق

سر از پا نمی شناختم خیلی خوشحال بودم بالاخره روزیم شده بود برم پابوس آقا ، دوسه روز ی به زمان حرکت  مونده، دلهره  داشتم شاید به خاطر این بود که برای اولین بار بود که به زیارت آقا می رفتم، بالاخره روز حرکت فرارسید همه در مسجد جمع شدیم ، بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت به سمت اتوبوس حرکت کردیم بیرون مسجد غوغایی بود یکی اسفند دود می کرد یکی قرآن بالای سر زائران گرفته بود که از زیر آن رد شوند وزمزمه صلوات والتماس دعا محله را پرکرده بود داخل شدیم پدر شهیدی که همیشه در  صف های نماز جماعت پیش قدم بود  جلوی  اتوبوس نشسته و در حال  فرستادن صلوات بود ومابین صلوات به کسانی که داخل می شدند باگرمی برخورد می کرد صندلی های  جلو زودتر پرشده بود در عقب اتوبوس چند  صندلی خالی بودنشستم پیرمرد آخرین صلوات را برای در پیش روداشتن سفری  بی خطر فرستاد وهین طورکه جمعیت صلوات می فرستاد اتوبوس حرکت کرد ، پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم کم کم از مسجد ومحل تجمع نمازگزان وخانواده های زائران دور می شد یم ،داخل  اتوبوس مادر میرباقری را دیدم مادر یکی از شهیدان مسجدمون که ماجرای زیبایی در رابطه با امام رضا(ع)داشت وماجرایش عجین شده با امام بود و من هر زمان نام امام رضا (ع) را می شنیدم ناخداگاه به یاد این شهید می افتادم در طول مسیر  ماجرای شهید میرباقری  ذهنم رو مشغول کرده بود به طوری که کمتر متوجه مسیر می شدم ، بالاخره به مشهدومحل اقامت که در  حسینیه ای واقع در کوچه پس کوچه هایی که انتهایش به یکی از خیابان های اصلی  منتهی به حرم  می شد رسیدیم  . مادروخواهرم به قسمت پائینی حسینیه که برای خانم ها مجهز شده بود رفتند  من هم که خیلی بی تاب بودم بعد از اداب اولیه زیارت که از سفارش های امام جماعت مسجد در گوشم مانده بود  به سمت حرم حرکت کردم هنوز هم دلهره داشتم ودر راه ذکر می گفتم تا حرم را جلوی چشمانم دیدم اذن دخول را خواندم وداخل حرم مطهر شدم واقعا زیبا بود گویی بهشت در پیش رویم بودم غم هام رو فراموش کرده بودم وهمه غمم شده بود دیدن زریع  ،  از صحن قدس به صحن  دیگر وداخل شبستان شدم خیلی شلوغ بود بعد از زیارت ونماز به داخل حیاط صحن گوهرشاد آمدم وناخوداگاه در گوشه درب اصلی صحن نشستم محو در زیبایی کاشی کاری وگنبد صحن گوهرشاد بودم که صدای لا الا الله نظرم را جلب کرددر گوشه ای از صحن  جمعیتی انبوه داخل شده و تکبیر گووبه سمت حرم در حرکت بودند کمی جلوتر رفتم، مردم جنازه ای را برای طواف وتبرک به داخل صحن گوهرشاد آورده بودند، ناگهان به یا د ماجرای تشیح جنازه میرباقری افتادم  ماجرا برمی گشت به سالها پیش سالهایی که کسی فکرش را هم  نمی کردکه  در محله شان فرزندی به دنیا بیاید که بعد ها باعث خیروبرکت محله شه ومردم حاجتشون رو از او بگیرند . در جنوب تهران ودر نزدیکی مسجد سجاد (ع) ومحله ای که به نام پر برکت مسجد، محله سجاد{1}  نام گرفته بود، خانواده ای  زندگی میکرد ،  که از قشر  متوسط ومتدین بودند.پدرخانواده در نهایت زهد و قناعت می زیست و همواره خانواده  اش رابه دینداری  سفارش می کرد. آنها بعد از مدتی صاحب فرزند پسری می شوندو نام پسر قاسم می گذارند، قاسم بچه عجیبی بود وکارهایی می کرد که با سن وسال کم او مطابقت نداشت او دوران کودکی را پشت سر می گذاشت که تحولاتی در ایران شروع می شود که بعد ها انقلاب اسلامی  نام می گیردقاسم  در مدرسه و مسجد به فعالیت های سیاسی می پرداخت وهمین امر باعث رفت وآمد بیشتر ش  با بچه های مسجد شده بود تا اینکه انقلاب اسلامی توسط امام خمینی (ره) صورت گرفت او هم مانند دیگران عاشق وگوش به فرمان امام شده، وبه جمع یاران امام امت می پیوندد  او علاقه خاصی  به اهل بیت (ع)وبویژه امام رضا (ع) داشت و بعد از شنیدن ماجرای شفا پیداکردنش توسط امام رضا(ع) ارادتش به امام دوچندان کرده بود ماجرابه کودکی اش  برمی گشت قاسم در کودکی زمانی که پنج سال بیشتر نداشت دچار فلج اطفال می شود  وهمه دکتر ها جوابش می کنند مادرش هم  که زن باخدایی بود هرشب به مسجد محل  می آمد ودر خلوت خود برای فرزندش دعا می کرد  یک روزی که در گوشه مسجد درحال دعا ودل شکسته بود به امام رضا(ع)  توسل و نذر کرد که اگرپسرش شفا بیدا کنداورا در راه  دفاع از اسلام نذر کند . چندروز بعد او را به اصرار مادرش به  مشهد مقدس می برند قاسم درصحن گوهر شاد و بین نماز ظهروعصر بودکه شفا یش راازامام رضا (ع) می گیرد. سالها از این ماجرا گذشته بود  وانقلاب اسلامی توسط امام خمینی  صورت گرفته ومردم  طعم شیرینی انقلاب اسلامی را نچشیده بود ند که جنگ بر کشور تحمیل می شه و امام امت که همه وجود قاسم وهم مسجدی هایش ومردم بود دستور جهاد می ده وامتحانی سخت تر  در پیش روی جوانان تازه انقلاب کرده والبته سربلند بیرون آمده قرار می گیره قاسم  هم مانند دیگر دوستان بسیجی اش به  جبهه های حق علیه باطل می شتابد  تاهم نذر مادر راادا وهم فرمان امام  را لبیک گوید قاسم هم مانند دیگران  آرزو هایی برای خودوزندگیش داشت یکی از آنها   این بو د که به زیارت کسی که سلامتی اش را از مدیونش بود  برود و لی توفیق زیارت بردلش مانده بود، سیدقاسم در جبهه ها هم به خاطر از خود گذشتگی ومهربانی اش زبان زد خاص وعام بود رزمنده ها  به اوعلاقه مند  بودند .  وواقعا  عاشق اهل البیت (ع)و امام رضا(ع) بود ،. قاسم بالاخره در عملیاتی در فکه   به درجه شهادت نائل می شود خبر شهادتش خیلی زود در محل می پیچد در محل غوغایی می شود همه مردم محل وکسانی که اورا می شناختند در محل ومسجد حاضروآماده استقبال از جنازه اش می شوند  می شوند، اما جنازه اش به خیال ما زمینی ها به اشتباه به مشهد مقدس جایی که تا آخرین لحظه آرزوی زیارتش  را داشت می رود،   ودر حرم امام رضا (ع) طواف کرده وبعد ازبررسی های مجدد مسئولین متوجه اشتباه خود می شوند وبلافاصله جنازه را به تهران ومحله اش بر می گردانند بعد از یک تشیع باشکوه قاسم در گلزار شهدای یافت آباد آرام می گیرد  کسانی که ازماجرا ی سیدقاسم  وامام رضا (ع)خبر داشتند رفتن جنازه میرباقری به مشهد را  رابطه عاشق ومعشوق قلمداد کردند، گویی این ره راهی بود که قاسم را به سوی جاودانگی برد   تا به همگان وفای مولایش رضا (ع) ثابت شودواین رسم عاشقی کسی که نظر کرده ونذر امام رضا(ع) است   وهم اکنون مزارش در گلزار شهدا زیارت گاه عشاق ولایت است .

 چه زیبا فرمودحافظ :

       آنان که خاک را به هنر کیمیا کنند            آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

 

 

1-محله ومسجد امام  سجاد(ع) در منطقه 17 امام زاده حسن (ع) خ سجادشمالی خ فروردین واقع میباشد .   

2- این داستان واقعی و برگرفته از  زندگی نامه وشهادت شهید میرباقری  می باشد.   

بیوگرافی شهید

نام  شهید  : سید قاسم میرباقری

فرزند :  سید علی

تاریخ تولد : 1349

تاریخ  شهادت:  1365/2/22

محل شهادت  : فکه


قسمتی از وصیت نامه  شهید سید قاسم میرباقری

باسلام ودرود خدمت حضرت ولی عصر (عج) ونائب برحقش امام خمینی وبادرود بررزمندگان کفرستیز بنده حقیر سخنی چند باامت حزب ا...دارم هرچند زبانم قاصر است از گفتن وقلم عاجز است از نوشتن در خواستم این است در پاسداری از خون شهیدان خود کوتاهی نکنید  وامام رایاری کنید هرگزاوراتنها نگذارید چون تنها گذاشتن امام تنها گذاشتن اسلام وولایت است ودر نتیجه زیر پاگذاشتن دستور خداوند . 

                                                                                         خدایا، خدایا ،تاانقلاب مهدی (عج) خمینی رانگهدار  

                                                                                                   والسلام


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

نامه انتقادی کارشناسان حوزه و دانشگاه به ضرغامی

جمعی از پژوهشگران، اساتید حوزه و دانشگاه و کارشناسان حوزه مسائل فرهنگی و رسانه‌ای طی نامه‌ای خطاب به عزت الله ضرغامی از برخی از فیلم ها و برنامه های درنظر گرفته شده برای نوروز انتقاد کردند.
 
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای دکتر عزت الله ضرغامی


رئیس محترم سازمان صدا و سیما


«امروز رسانه‏ها در دنیا فکر، فرهنگ، رفتار و در حقیقت هویت فرهنگى انسانها را القاء مى‏کنند.»


(مقام معظم رهبری. 26/2/85)


بی تردید رسانه ملی نقش برجسته ای در معرفت افزایی و جامعه پذیری دینی و سیاسی مردم دارد. گستره مخاطبان و قالب های تأثیرگذار انتقال پیام و بیشترین امکان استفاده از هنر، رسانه ملی را به یک معلم ملی تبدیل کرده است که همه شهروندان جامعه اسلامی ایران از آن می آموزند و بینش ها و ارزش ها و رفتارهای شان از آن اثر می پذیرد.


دیر زمانی است که رسانه های بزرگ با تولید آثار، برنامه ها و فیلم های تأثیر گذار در جهت راهبری فکری و معنوی جوامع انسانی قدم برداشته اند. رسانه مطلوب اسلامی و ملی در جمهوری اسلامی نیز باید در این مسیر حرکت کند. بی شک وظیفه صدا و سیما در کنار تولید آثار فاخر شناسایی و تحلیل جامع راهبردها و برنامه های رسانه های رقیب است و این موضوع هیچ تناقضی با روزآمدی و سرگرم سازی مخاطبان ندارد، بلکه این دو در کنار هم، کارکردهای مثبت رسانه را فزونی می بخشد و با پاسخ به نیازهای واقعی ساحت های فکری، عاطفی و معنوی، رضایتمندی و مقبولیت نزد مخاطبان را به دنبال دارد.


رسانه ملی تا کنون با برنامه های فاخر و عالمانه ای که به پخش، نقد و تحلیل فیلم های برجسته سینمای جهان پرداخته، کارکرد شایسته ای در جهت افزایش آگاهی های عمومی داشته است. گرچه در انتخاب کارشناسان خبره با دانش میان رشته ای و شناخت کافی از فرهنگ اسلامی، بهتر از این می توان عمل کرد.


خبر برنامه های نوروزی رسانه ملی برای پخش برخی از آثار سینمایی جهت دار و ایدئولوژیک برای عموم مخاطبان، تعجب و نگرانی بسیاری از کارشناسان فرهنگی و هنری را برانگیخته است؛ لازم است که صدا وسیما در انتخاب و پخش آثار خارجی دقت بیشتری به عمل آورد. به عنوان مثال، دو فیلم «Clash Of The Titans» و «My Name Is Khan» و تبلغات گسترده تلویزیون برای امثال این فیلم ها، نگرانی مضاعفی را به وجود آورده است.

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

پرچمدارعشق

ازشب قبل دلشوره شدیدی  داشتم نمی دونم چرا شاید به خاطر حوادث روزهای گذشته بود شایدم به خاطر این بود که روز عاشوراست ، بعد از خوردن صبحانه به سمت خ جمهوری حرکت کردم قرار بود پول نذری روکه توکشوی مغازه بود روبه هئیت که ظهر برای مراسم عزاداری نذر داشت  برسونم در بین راه کمتر مغازه ای باز بود سکوت وغم غریبی در شهر حاکم بود گویی شهر لباس سیاه برتن کرده بود به مغازه رسیدم وکرکره  ی مغازه روتانیمه باز کردم داخل شدم پول نذری رو از داخل کشو برداشتم ووزیر پیراهنم گذاشتم واومدم بیرون وکرکررو پائین کشیدم  قفل مغازرو انداختم می خواستم حرکت کنم که صداهایی نظرم رو جلب کرد دیدم  عده ای با ماسک های سبز باسر دادن شعار به هئیت های عزاداری ومردم عزادار حمله وبی احترامی می کنند وهئیت هارو به آتش می کشند انگارکه قسمتی از عاشورا تکرارشده بود،  دودوآتش  همه جارو گرفته بود توفکر بودم که دلهره دیشبم بیجا نبوده که ناگهان بک سنگ به پیشونیم اصابت کرد روی زمین نشستم وخودم رو به کنار خیابون کشوندم چند نفری به سمت من می  دویدند دستی به زیر پیرهنم زدم تواون لحظه فقط فکر پول های نذری هئیت بودم اون چند نفر به محض رسیدن ،من رو به باد کتک گرفتن تا همینجاش رو یادم می یاد  تااینکه چشمام رو بازکردم دیدم تو بیمارستانم وحامد بالای سرمه ازجام بلند شدم واولین چیزی که گفتم این بود که پول های نذری چی شد ؟

حامد دستش رو رو ی شونم گذاشت و گفت :آروم  عباس، نگران نباش پول ها جاش امنه بچه ها به موقع رسوندندش به هئیت تواستراحت کن .

نفس راحتی کشیدم .

حامد گفت که: اون روز من رو به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بو دبیهوش شده بودم وحامد ومنصور که دراون نزدیکی ها ودر  تجمع عزادارا بودن من رو به بیمارستان بردن وبعد منصور پول نذری رو به هئیت می رسونه وگفت که: اون عزادارای هئیت ومحله با پیوستن به خیل عزاداران حسینی، آشوب هارو سرنگون کردند، از اون حادثه به بعددیگه تومحرم وعاشورا دلهره برپایی مراسم عزاداری رو ندارم و فهمیدم که پرچم عزاداری امام حسین (ع)وعاشورای حسینی در هر شرایطی بر پا می شه حتی اگر سنگ از آسمون بباره  واینکه چه ما باشیم وچه نباشیم این پرچم زمین نمی مونه/./


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

202 روزحماسه و سه روایت

روایت  عشق و شور
بزرگان ادبیات گوهرین و وزین فارسی در متون کهن، از قطره و دریا بسیار گفته‌اند. شیخ مصلح‌الدین سعدی در داستانی سخن از چکیدن قطره‌ای باران بر روی دریا و خجل شدن آن از عظمت دریا را چنین آورده:

یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
 
و در ادامه آورده است که صدف به دلیل تواضع قطره، آن را به جان پرورید و دری گران‌بها ساخت:
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
 
در جریان حوادث و اتفاقات سال 1388، احساس من در مورد مردم نیز چنین بود. در برابر همه‌ی خوبی‌ها و بزرگواری‌های ایشان خود را همان قطره‌ی خجل و شرمنده می‌دیدم و همواره داستان سعدی به خاطر می‌آوردم. اولین صحنه از داستان حضور قطره‌وار من و دریای مواج مردم، در روز 22 خرداد اتفاق افتاد. حقاً در برابر آگاهی و احساس مسئولیت مردم و در صف‌های طولانی رأی‌گیری احساس کوچکی می‌کردم. پس از 22 خرداد نیز هر روز این داستان برایم تکرار ‌شد. صبوری و شجاعت و آگاهی و حضور مردم در پیش چشمانم بیشتر نمایان ‌گشت و من که قطره‌ای بیش نبودم، با دریای مردم هم‌نوا می‌شدم که:
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حکایت‌ها که از طوفان کنند
 
صحنه‌های نهایی عظمت ملت و حقارت این قطره اما در نهم دی و 22 بهمن اتفاق افتاد؛ آن ‌هنگام که موج‌های متراکم و خروشان مردم بر کرانه‌های خیابان و میدان انقلاب می‌خورد و آهنگ طوفانی‌اش گوش را می‌نواخت. به‌راستی جز شور ایمان و عشق به انقلاب و رهبر چه انگیزه‌ای آنان را این‌چنین باشکوه و پرصلابت بر صراط  ارزش‌ها استوار می‌داشت؟!

روایت عقل و شعور

در اندیشه‌ی متعالی اسلام، ارتباط امت و امام بیش از آن‌که یک رابطه‌ی عاطفی باشد، ریشه در شناخت و شعور و تدبیر دارد. هرچند که امام رابطه‌ای قلبی با امت خویش برقرار می‌کند، اما شناختن امام حق و پیشوای عادل، خود نیازمند اندیشه و شعوری عمیق است و نه احساسات و عواطف زودگذر. این مفهوم در روایات منقول از امامان معصوم(ع) مورد توجه بوده و بر شناخت عقلانی امام و همراهی منطقی با ایشان تأکید بسیار شده است.

در سطحی پایین‌تر و در دوران غیبت امام معصوم(ع) نیز شناخت مجتهد جامع‌الشرایط و احراز اعلمیت او تنها با اندیشه و تأمل ممکن است. به همین سبب است که تقلید نیز ریشه در شناخت و شعور دارد.


صحنه‌ی پُرآشوب سال 1388 نیز عرصه‌ی تجلی شناخت و شعور بود، چه آن‌که معرفت‌های نیم‌دار و سُست در این صحنه رنگ باخت و تنها حاملان بیرق صبر و بَصر توانستند راه را تا آخر بروند و هوشیارانه پیوند خود با جبهه‌ی حق را استوار و مستحکم دارند.

درک سیاسی مردم از تدبیر رهبری در مهار امواج فتنه و فهم رهبری از فضای ذهنی و سلائق سیاسی مردم، اصلی‌ترین و اصیل‌ترین اتفاقی بود که توانست پشت توطئه را بشکند و چشم فتنه را کور کند. در راهپیمایی نهم دی حتی کسانی دیده می‌شدند که به نامزدهای ناپیروز انتخابات رأی داده بودند، اما بر اساس تدبیر و درک سیاسی می‌دانستند که باید از نظام و رهبر و ارزش‌های خود دفاع کنند.

عرصه‌ی پُرالتهاب سال 88 صحنه‌ی دلدادگی توأم با شناخت به نظام اسلامی و پیروی همراه با شعور از رهبر بود و اگر چنین نمی‌بود، در تک‌تک آن عرصه‌های پرخطر و سراسر آشوب که حق و باطل با هم آمیخته بود، مردم چگونه می‌توانستد میان این دو تمیز دهند و چنین باصلابت از نظام و رهبر خویش حمایت کنند؟

روایت تدبیر و سیاست

فاصله‌ی 22 خرداد تا 9 دی هشتادوهشت، 202 روز است. این زمان برای به چالش کشیدن یک کشور و ایجاد آشوب و هرج‌و‌مرج، زمان کمی نیست؛ به‌ویژه اگر بدانیم که از ماه‌ها و چه‌بسا سال‌ها قبل، برای این براندازی برنامه‌ریزی و تدبیر کرده بودند. اما چه شد که ایران عزیز و نظام اسلامی در برابر این آشوب ایستاد و سر خم نکرد؟

پاسخ روشن است. لابد تدبیری کارگر و سیاستی متین و مبتنی بر واقعیات، در درون نظام جریان داشت که شرایط را مدیریت کرد و از پس این توطئه‌ی گسترده و آثار مخرب آن برآمد. این مدیریت سیاسی هرچند که حاصل ظرفیت‌های سرشار نظام و تدابیر رهبری بود، اما به نظر می‌رسد در نظام معنادار و تعالی‌بخش امت و امامت، همراهی مردم با تدبیر رهبری توانست سیاستی کارآ و قویم را برای مقابله با فتنه و عبور از بحران فراهم آورد.


به عبارت دیگر، درک سیاسی مردم از تدبیر رهبری در مهار امواج فتنه و فهم رهبری از فضای ذهنی و سلائق سیاسی مردم، اصلی‌ترین و اصیل‌ترین اتفاقی بود که توانست پشت توطئه را بشکند و چشم فتنه را کور کند. در راهپیمایی نهم دی حتی کسانی دیده می‌شدند که به نامزدهای ناپیروز انتخابات رأی داده بودند، اما بر اساس تدبیر و درک سیاسی می‌دانستند که باید در این اتفاق تاریخی باشند و از نظام و رهبر و ارزش‌های خود دفاع کنند.


حماسه‌ی 202روزه‌ی سال 88 ایران سرافراز، با مردم آغاز شد و با مردم به انجام رسید؛ مردمی که برای دفاع از ارزش‌ها، انقلاب و رهبری بار دیگر به عرصه‌ی انقلاب و خیابان و میدان آن آمدند، مردمی که 44 روز بعد و در 22 بهمن 88 باز به همین عرصه بازگشتند تا بگویند که پیوندشان با نظام و رهبری از سر شور و شعور و تدبیر است و این پیوند عمیق همچنان مستحکم و استوار خواهد ماند.

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

رسم عاشق

سر از پا نمی شناختم خیلی خوشحال بودم بالاخره روزیم شده بود برم پابوس آقا اون هم در کنار خانواده و مادرم، دوسه روز ی به زمان حرکت  مونده، دلهره  داشتم شاید به خاطر این بود که برای اولین بار بود که به زیارت آقا می رفتم، بالاخره روز حرکت فرارسید همه در مسجد جمع شدیم ، بعد از صحبت های امام جماعت در مورد آداب زیارت به سمت اتوبوس حرکت کردیم بیرون مسجد غوغایی بود یکی اسفند دود می کرد یکی قرآن بالای سر زائران گرفته بود که از زیر آن رد شوند وزمزمه صلوات والتماس دعا محله را پرکرده بود داخل شدیم پدر شهیدی که همیشه در  صف های نماز جماعت پیش قدم بود  جلوی  اتوبوس نشسته و در حال  فرستادن صلوات بود ومابین صلوات به کسانی که داخل می شدند باگرمی برخورد می کرد صندلی های  جلو زودتر پرشده بود در عقب اتوبوس چند  صندلی خالی بودنشستم پیرمرد آخرین صلوات را برای در پیش روداشتن سفری  بی خطر فرستاد وهین طورکه جمعیت صلوات می فرستاد اتوبوس حرکت کرد ، پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم کم کم از مسجد ومحل تجمع نمازگزان وخانواده های زائران دور می شد یم ،داخل  اتوبوس مادر میرباقری را دیدم مادر یکی از شهیدان مسجدمون که ماجرای زیبایی در رابطه با امام رضا(ع)داشت وماجرایش عجین شده با امام بود و من هر زمان نام امام رضا (ع) را می شنیدم ناخداگاه به یاد این شهید می افتادم در طول مسیر  ماجرای شهید میرباقری  ذهنم رو مشغول کرده بود به طوری که کمتر متوجه مسیر می شدم ، بالاخره به مشهدومحل اقامت که در  حسینیه ای واقع در کوچه پس کوچه هایی که انتهایش به یکی از خیابان های اصلی  منتهی به حرم  می شد رسیدیم  . مادروخواهرم به قسمت پائینی حسینیه که برای خانم ها مجهز شده بود رفتند  من هم که خیلی بی تاب بودم بعد از اداب اولیه زیارت که از سفارش های امام جماعت مسجد در گوشم مانده بود  به سمت حرم حرکت کردم هنوز هم دلهره داشتم ودر راه ذکر می گفتم تا حرم را جلوی چشمانم دیدم اذن دخول را خواندم وداخل حرم مطهر شدم واقعا زیبا بود گویی بهشت در پیش رویم بودم غم هام رو فراموش کرده بودم وهمه غمم شده بود دیدن زریع  ،  از صحن قدس به صحن  دیگر وداخل شبستان شدم خیلی شلوغ بود بعد از زیارت ونماز به داخل حیاط صحن گوهرشاد آمدم وناخوداگاه در گوشه درب اصلی صحن نشستم محو در زیبایی کاشی کاری وگنبد صحن گوهرشاد بودم که صدای لا الا الله نظرم را جلب کرددر گوشه ای از صحن  جمعیتی انبوه داخل شده و تکبیر گووبه سمت حرم در حرکت بودند کمی جلوتر رفتم، مردم جنازه ای را برای طواف وتبرک به داخل صحن گوهرشاد آورده بودند، ناگهان به یا د ماجرای تشیح جنازه میرباقری افتادم  ماجرا برمی گشت به سالها پیش سالهایی که کسی فکرش را هم  نمی کردکه  در محله شان فرزندی به دنیا بیاید که بعد ها باعث خیروبرکت محله شه ومردم حاجتشون رو از او بگیرند . در جنوب تهران ودر نزدیکی مسجد سجاد (ع) ومحله ای که به نام پر برکت مسجد، محله سجاد{1}  نام گرفته بود، خانواده ای  زندگی میکرد ،  که از قشر  متوسط ومتدین بودند.پدرخانواده در نهایت زهد و قناعت می زیست و همواره خانواده  اش رابه دینداری  سفارش می کرد. آنها بعد از مدتی صاحب فرزند پسری می شوندو نام پسر قاسم می گذارند، قاسم بچه عجیبی بود وکارهایی می کرد که با سن وسال کم او مطابقت نداشت او دوران کودکی را پشت سر می گذاشت که تحولاتی در ایران شروع می شود که بعد ها انقلاب اسلامی  نام می گیردقاسم  در مدرسه و مسجد به فعالیت های سیاسی می پرداخت وهمین امر باعث رفت وآمد بیشتر ش  با بچه های مسجد شده بود تا اینکه انقلاب اسلامی توسط امام خمینی (ره) صورت گرفت او هم مانند دیگران عاشق وگوش به فرمان امام شده، وبه جمع یاران امام امت می پیوندد  او علاقه خاصی  به اهل بیت (ع)وبویژه امام رضا (ع) داشت و بعد از شنیدن ماجرای شفا پیداکردنش توسط امام رضا(ع) ارادتش به امام دوچندان کرده بود ماجرابه کودکی اش  برمی گشت قاسم در کودکی زمانی که پنج سال بیشتر نداشت دچار فلج اطفال می شود  وهمه دکتر ها جوابش می کنند مادرش هم  که زن باخدایی بود هرشب به مسجد محل  می آمد ودر خلوت خود برای فرزندش دعا می کرد  یک روزی که در گوشه مسجد درحال دعا ودل شکسته بود به امام رضا(ع)  توسل و نذر کرد که اگرپسرش شفا بیدا کنداورا در راه  دفاع از اسلام نذر کند . چندروز بعد او را به اصرار مادرش به  مشهد مقدس می برند قاسم درصحن گوهر شاد و بین نماز ظهروعصر بودکه شفا یش راازامام رضا (ع) می گیرد. سالها از این ماجرا گذشته بود  وانقلاب اسلامی توسط امام خمینی  صورت گرفته ومردم  طعم شیرینی انقلاب اسلامی را نچشیده بود ند که جنگ بر کشور تحمیل می شه و امام امت که همه وجود قاسم وهم مسجدی هایش ومردم بود دستور جهاد می ده وامتحانی سخت تر  در پیش روی جوانان تازه انقلاب کرده والبته سربلند بیرون آمده قرار می گیره قاسم  هم مانند دیگر دوستان بسیجی اش به  جبهه های حق علیه باطل می شتابد  تاهم نذر مادر راادا وهم فرمان امام  را لبیک گوید قاسم هم مانند دیگران  آرزو هایی برای خودوزندگیش داشت یکی از آنها   این بو د که به زیارت کسی که سلامتی اش را از مدیونش بود  برود و لی توفیق زیارت بردلش مانده بود، سیدقاسم در جبهه ها هم به خاطر از خود گذشتگی ومهربانی اش زبان زد خاص وعام بود رزمنده ها  به اوعلاقه مند  بودند .  وواقعا  عاشق اهل البیت (ع)و امام رضا(ع) بود ،. قاسم بالاخره در عملیاتی در فکه   به درجه شهادت نائل می شود خبر شهادتش خیلی زود در محل می پیچد در محل غوغایی می شود همه مردم محل وکسانی که اورا می شناختند در محل ومسجد حاضروآماده استقبال از جنازه اش می شوند  می شوند، اما جنازه اش به خیال ما زمینی ها به اشتباه به مشهد مقدس جایی که تا آخرین لحظه آرزوی زیارتش  را داشت می رود،   ودر حرم امام رضا (ع) طواف کرده وبعد ازبررسی های مجدد مسئولین متوجه اشتباه خود می شوند وبلافاصله جنازه را به تهران ومحله اش بر می گردانند بعد از یک تشیع باشکوه قاسم در گلزار شهدای یافت آباد آرام می گیرد  کسانی که ازماجرا ی سیدقاسم  وامام رضا (ع)خبر داشتند رفتن جنازه میرباقری به مشهد را  رابطه عاشق ومعشوق قلمداد کردند، گویی این ره راهی بود که قاسم را به سوی جاودانگی برد   تا به همگان وفای مولایش رضا (ع) ثابت شودواین رسم عاشقی کسی که نظر کرده ونذر امام رضا(ع) است   وهم اکنون مزارش در گلزار شهدا زیارت گاه عشاق ولایت است .

 چه زیبا فرمودحافظ :

       آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند            آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند                                                                                                                                                      

1-محله ومسجد امام  سجاد(ع) در منطقه 17 امام زاده حسن (ع) خ سجادشمالی خ فروردین واقع میباشد .   

2- این داستان واقعی و برگرفته از  زندگی نامه شهید میرباقری  می باشد.

بیوگرافی شهید

نام  شهید  : سید قاسم میرباقری

فرزند :  سید علی

تاریخ تولد : 1349

تاریخ  شهادت:  22/02/1365

محل شهادت  : فکه

قسمتی از وصیت نامه  شهید سید قاسم میرباقری

باسلام ودرود خدمت حضرت ولی عصر (عج) ونائب برحقش امام خمینی وبادرود بررزمندگان کفرستیز بنده حقیر سخنی چند باامت حزب ا...دارم هرچند زبانم قاصر است از گفتن وقلم عاجز است از نوشتن در خواستم این است در پاسداری از خون شهیدان خود کوتاهی نکنید  وامام رایاری کنید هرگزاوراتنها نگذارید چون تنها گذاشتن امام تنها گذاشتن اسلام وولایت است ودر نتیجه زیر پاگذاشتن دستور خداوند . 

                                            خدایا، خدایا ،تاانقلاب مهدی (عج) خمینی رانگهدار                                       

                                                                       والسلام


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ توسط محمود جانقربانی
نظرات ()

قالب وبلاگ