لحظه ای آرام وقرار نداشت بارا ندوه خواب را برچشما نش حرام کرد ه بود ، شبا نه وبه قصد آوردن آب بیرون رفت  از میان نخلستان  گذشت تا به نهر رسید  ،احساس تشنگی می کرد، خم شدخواست کمی از آن را بنوشد،یکباره یاد لبان تشنه ای افتاد که منتظرش بودند ، آب راروی آب ریخت، مشکش را پرکرد بلند شد نگاهی به اطراف انداخت، چیزی جز بیا بان و تاریکی در اطرا فش نمی دید ، دنبال مسیرآمد نش بود باید از مسیری می رفت که کمین گاه دشمن نباشد ، گویی راه را گم کرده چاره ای نبود بایدراهی می شد وراهی شد اما هیچ وقت به مقصد نرسید کم کم هوا روشن می شد ولی هیچکس ازماجرای دیشب خبرنداشت، چندی گذشت ،خبری از اونشد حالا سالهاست، ازکوچه ای می گذریم که روی تا بلوی  آن نوشته شده :                                   

جاویدالا اثر سید عباس ندیمی

[ دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ محمود جانقربانی ]

[ نظرات () ]

ابزار هدایت به بالای صفحه