خود را به کناره ها کشاند ، بی تاب بود ،  بی تابی را می شد از حالت لبانش فهمید ، گویی می خواست چیزی را بفهماند، ناگهان بیرون پریدسراسیمه به سمتش دوید و  او را به آب رساند. باز بیرون پرید چند باری این عمل را تکرار کرد ، او نیز هربار او را از روی زمین به قصد رساندن به آب  بر می داشت ، اما بار آخری که این کا ر راکرد تلزی کنان در میان دستانش جان داد ، با دیدن این صحنه اضطرابی در دلش افتاد، در فکر بود که ناگهان نوایی از گوشه پنجره نیمه باز اضطرابش را بیشتر کرد ، کنار پنجره رفت نگاهی به خیابان انداخت ، صدای دسته عزاداران بود ، آن وقت بود که تازه یادش آمد روز تاسوعاست ، دسته عزاداران  حرکت  می کرد ، و او همانگونه که به ماهی خیره شده بود بادیده ای  گریان زیر لب با دسته عزاداران هم نوا شد                                                                                             

                                   ای عمو آب چه شد دره نایاب چه شد ...

[ دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ محمود جانقربانی ]

[ نظرات () ]

ابزار هدایت به بالای صفحه