در آن عصرآشوب  به دنبال روزی اش بود ، ناامیدانه  به اطراف می نگریست ناگهان در آن میانه انگشتری نظرش راجلب کرد ، برق انگشتر چشمانش راگرفته بود، جلوتر رفت ، خم شد،  هرچه تلاش کرد نتوانست روزی اش را در آورد، فکری به ذهنش نمی رسید دیگر نه چیزی را می دید ونه می شنید ، بالاخره با هر   زحمتی که بود روزی اش را به دست آورد ، مبهوت انگشتربودکه ندایی آمد،  سراسیمه از گودال بیرون دوید وحشت سرتاسر وجودش را فراگرفت دست هایش می لرزید توان ایستادن نداشت به زمین نشست،کمی آرام گرفته بودکه صدایی نظرش راجلب کرد ،نگاهش را چرخاند، گویی آن سوتر هیاهویی برپابود،همه به سمت خیمه ها در حرکت بودند، بلند شد، رد خون روی صورتش را پاک کرد انگشت را زیر عبایش زد و به سمت خیمه های سوخته دوید        

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ محمود جانقربانی ]

[ نظرات () ]

ابزار هدایت به بالای صفحه