ازشب قبل دلشوره شدیدی  داشتم نمی دونم چرا شاید به خاطر حوادث روزهای گذشته بود شایدم به خاطر این بود که روز عاشوراست ، بعد از خوردن صبحانه به سمت خ جمهوری حرکت کردم قرار بود پول نذری روکه توکشوی مغازه بود روبه هئیت که ظهر برای مراسم عزاداری نذر داشت  برسونم در بین راه کمتر مغازه ای باز بود سکوت وغم غریبی در شهر حاکم بود گویی شهر لباس سیاه برتن کرده بود به مغازه رسیدم وکرکره  ی مغازه روتانیمه باز کردم داخل شدم پول نذری رو از داخل کشو برداشتم ووزیر پیراهنم گذاشتم واومدم بیرون وکرکررو پائین کشیدم  قفل مغازرو انداختم می خواستم حرکت کنم که صداهایی نظرم رو جلب کرد دیدم  عده ای با ماسک های سبز باسر دادن شعار به هئیت های عزاداری ومردم عزادار حمله وبی احترامی می کنند وهئیت هارو به آتش می کشند انگارکه قسمتی از عاشورا تکرارشده بود،  دودوآتش  همه جارو گرفته بود توفکر بودم که دلهره دیشبم بیجا نبوده که ناگهان بک سنگ به پیشونیم اصابت کرد روی زمین نشستم وخودم رو به کنار خیابون کشوندم چند نفری به سمت من می  دویدند دستی به زیر پیرهنم زدم تواون لحظه فقط فکر پول های نذری هئیت بودم اون چند نفر به محض رسیدن ،من رو به باد کتک گرفتن تا همینجاش رو یادم می یاد  تااینکه چشمام رو بازکردم دیدم تو بیمارستانم وحامد بالای سرمه ازجام بلند شدم واولین چیزی که گفتم این بود که پول های نذری چی شد ؟

حامد دستش رو رو ی شونم گذاشت و گفت :آروم  عباس، نگران نباش پول ها جاش امنه بچه ها به موقع رسوندندش به هئیت تواستراحت کن .

نفس راحتی کشیدم .

حامد گفت که: اون روز من رو به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بو دبیهوش شده بودم وحامد ومنصور که دراون نزدیکی ها ودر  تجمع عزادارا بودن من رو به بیمارستان بردن وبعد منصور پول نذری رو به هئیت می رسونه وگفت که: اون عزادارای هئیت ومحله با پیوستن به خیل عزاداران حسینی، آشوب هارو سرنگون کردند، از اون حادثه به بعددیگه تومحرم وعاشورا دلهره برپایی مراسم عزاداری رو ندارم و فهمیدم که پرچم عزاداری امام حسین (ع)وعاشورای حسینی در هر شرایطی بر پا می شه حتی اگر سنگ از آسمون بباره  واینکه چه ما باشیم وچه نباشیم این پرچم زمین نمی مونه/./

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ محمود جانقربانی ]

[ نظرات () ]

ابزار هدایت به بالای صفحه